*آبنبات مامان*
دردوردستهاکه خدامیان چشمهایت خانه کرده بود...
من بیقرارمنتظرآمدنت بودم.وتوکه انگاردل نمیکندی ازلبهای فرشتگان طنین آوازتوبودکه انگارگوشهایم جزتونمیشنید...
خداوندتورابه من هدیه داد.ومن همیشه دلشوره دارم ازاینکه شایدآنچه میپنداشتم نباشم.نفسهایت که به گونه هایم ساییده میشودانگارآرامش بهشت رابه چشمهایم میفرستی.
دستهایت که میچرخدومیان دستهایم پنهان میشود...خنده هایت که ریش میشوم.وعاشق چشمهایت که عمق نگاهم رامیکاود.ومن همیشه توراکم داشته ام.
ازداشته هایم دلتنگ که میشوم انگارصدا گریه های توست...تنهانوازشی که مرابخودفرومیبرد.که توفرشته ای یانه...نمیدانم...
اماهمین بس که چشمه ی خداوندمیان دست های من وتوپیداست.
آرام جان من...اگرآزردمت یافراموشت کردم...فراموش مکن که تورابافرشته هاپیوندزده اند.میان باغچه کوچک بهشتی خود...جایی برایم بگذار.
همیشه دوستتدارم...آرتینم
























به هرکسی که میرسی میگوید...
آدم فقط یکبارعاشق میشود...
دروغ است...
توباورنکن...
مثلاخودمن,هرروز,دوباره,عاشقت میشوم...
عشق من ,پسرم...دوستت دارم.



*آبنبات مامان* 













